هفت سین خودمونه!
یا مقلب قلوب والابصار یا مدّبر الیل و النهار
یا محول الحول وا الاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال.........
وقتی که این دعای شیرین از رادیو (که یک ساعت تمام جون کندم تا تونستم از طریق اینترنت بگیرم!) شروع کرد به خوانده شدن٬ اشک های من نیز جاری شد...
گریه میکردم ... توپ را در کردند٬ من گریه میکردم.... آغاز سال ۸۷ رو تبریک گفتند ٬ گریه میکردم ... عیدیم رو بهم دادند ٬ گریه میکردم.... عکس گرفتیم٬ من گریه میکردم .... نوروز رو به فامیل و دوستان تبریک گفتیم ٬ و من همچنان گریه میکردم.....
غم انگیزترین نوروز عمرم رو تجربه کردم... بدون هیچ حال و هوایی ٬ بدون چرخ دستی هایی که در پیاده رو های آب پاشیده سد معبر می کردند تا برای هفت سین ٬ ماهی قرمز و سبزه بفروشند. خلاصه بر خلاف نصایح بزرگان که می گفتن که سر سال تحویل غصه رو فراموش کنین٬ چون سالی که نکوست از بهارش پیداست٬ ما سالمون رو با غم و دلتنگی شروع کردیم . خدا به خیر بگذرونه..!
راستش ایجا٬ جمعه و دوشنبه ( دوم و سوم فروردین) تعطیلی رسمی بود٬ یعنی ۴ روز تعطیل بودیم . ما هم پنج شنبه رو واسه خودمون نرفتیم٬ کردیم ۵ روز تعطیلی! به دنبال این تعطیلات هم سفری دو روزه داشتیم به آبشار نیاگارا. جای شما خالی سرمای وحشتناک! انگار نه انگار که بهار اومده... برف ها هنوز آب نشده٬ هوا هوای بهاری نیست (گرچه تهرانم هوای بهاری نیست الان٬ هوای تابستونی ۳۰ درجه ی محتاج به کولره!) هیچ شکوفه و گلی در نیومده.... ولی با این حال ما هنوز منتظر بهاریم!
ان شأا... سال خوبی داشته باشین ... سراسر دیدار دوستداران! عید هم با هزار چهره ی مهران مدیری خوش بگذره!
چهارشنبه ی آخر سال..... 
الان که دارم این مطلب رو مینویسم ۱۰ روزی از چهارشنبه سوری میگذره. یعنی امروز هشتم فروردینه سال ۱۳۸۷ است. راستش اصلا" وقت نکردم... درسو ٬ سفر و ...! ولی بالاخره باید مینوشتم.
من از اون دسته آدم هایی بودم و هستم که از زیاده روی در استفاده ی آتش و ترقه مرقه میترسم. همیشه چهارشنبه سوری ها بعدازظهر که میرسیدم خونه دیگه نمیومدم بیرون٬ چون واقعا" ریسک بود. یهو یه ترقه یا نارنجک می انداختن جلوی پای آدم٬ قلب آدم میومد تو دهنش یا یه طوریش میشد. ولی خب خیلی سنت چهارشنبه سوری رو دوست دارم و هر سال هم از روی آتش مسپریدم٬ هم منوّر روشن میکردم (آخر شجاعتم منوّر بود!) و تقریبا" چند سالی رو هم با دوستام میرفتیم قاشق زنی ... سنتی دیرینه٬ شیرین٬ قدیمی و از یاد اکثریت رفته...!
در کل امسال خیلی دلم حتی برای اون گرومپ گرومپ های ترقه و نارنجک هم تنگ شده بود! خب زمان و
جامعه ای که من توش بزرگ شدم و شروع کردم به درک کردن موضوعات٬ به صورتی بود که صداهای ترقه چهارشنبه سوری رو یادآوری میکرد. شهر غرق در حال و هوای چهارشنبه سوری بود... می فهمیدیم که چهارشنبه سوری اومده.... ولی متأسفانه امسال تا وقتی بوی دود آتشی رو که روی منقل روشن کردیم به دماغم نخورد٬ اصلا" حال و هوای چهارشنبه سوری رو نداشتم... آخه شهرِ ساکت و آدم هایی بدون هیجان چهارشنبه سوری (که اصلا" نمیدونن چیه!) چه جوری میتونن بگن که چهارشنبه ی آخر سال سر رسیده... حال زیاد جالبی نیست وقتی میبینی تو تنها کسی هستی که آتش روشن کردی و شادی٬ در حالی که بقیه شهر مشغول خرید و درس و کارند و به تو که داری از روی آتش می پری با تعجب نگاه میکنند.
خب بله٬ اینجا به اندازه ی کافی ایرانی هست و ما هم دوست و آشنا کم نداریم.چند سالی هست که پارکی در مرکز شهر تورونتو (به نام پارک لزلی Leslie) چهارشنبه آخر سال قرق ایرانی هاست. خیلی از آشناهامون تعریف میکنن که اوایل که جمعیت ایرانی ها به این حد نرسیده بود٬ خیلی در اون پارک خوش میگذشته٬ هر گروهی برای خودش بود و نوبتی از روی آتش می پریدند... ولی مثل اینکه این چند سال اخیر٬ اصلا" نمی ارزه که بری اونجا! جمعیت به حدود ۲۰۰۰ نفر میرسه و دیگه جای سوزن انداختن نیست ٬ از دو خیابون اون ور تر پلیس نگهبانی میده و خیابونو می بنده. به خاطر جمعیت خیلی زیاد ٬ هیچ کس نمی تونه از تک آتش با هیبتی بپره!
ما هم با استفاده از تجربه ی دیگران ٬ با یکی از دوستان به پارکی نزدیک خونمون رفتیم که توش به خاطر بارون و سرمای شدید ( از شانس ما!) پرنده پر نمیزد! ولی ما با این حال آتش کوچکی روی منقل روشن کردیم و یه ساعت مثل موش آب کشیده از روی آتش پریدیم و بعد هم شبمونو با شامی در رستوران تموم کردیم!
به هر حال چهارشنبه سوری سال ۸۶ رو هم گذروندیم ... ولی این کجا و آن کجا!؟!؟!