تبليغاتX
وب کوچولو
حرف خاله ام یادم نمیره... همین سال پیش بود که از سر رسیدن ماه رمضان به اون زودی تعجب کرده بودم. خاله ام گفت: " اینکه چیزی نیست. چشم رو هم بذاری ماه رمضان سال دیگه ست!" الآن که هیچی نشده دو هفته از ماه رمضان گذشته شخصا" به این نتیجه رسیدم.

زمان زود و غیر عادی میگذره. و شاید به همین دلیله که باهاش درگیرم...

به هر حال روزه گیر های عزیز٬ به قول دوست دوستم٬ " اندکی دعا لطفا!" ...

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت توسط ماموت |

دو سه شب پیش بود. رفتیم یکی از رستوران های ایرانی که برنامه ی ساز و رقص هم داشت.

بیشتر برای من سیاحت بود. سیاحت آدم های جامعه ی ایرانی که منتظر یک نت بودند تا نواخته شه و برن وسط. برای خودش داستانی بود.

 در این بین نگاهم به پیرمردی خیره شد. گرچه به همراه پنجاه نفر جوون برای تولد اومده بود٬ اما تنها گوشه ای نشسته بود و سعی میکرد تا در میان اون هیاهو و در حالی که تمام اطرافیانش میرقصیدند٬ چشم رو هم بذاره و بره تو دنیای خودش.

مدت ها خیره ی حرکاتش بودم.

باعث شد تا اشک از چشمام سرازیر شه و به احساسی که داره فکر کنم. شاید در اون لحظه رنج میبرد٬ شاید رفته بود تو اعماق خاطراتش و روزهایی رو تجسم میکرد که خودش توانایی این شادابی و بالا پایین پریدن ها رو داشت٬ شاید...

نمیدونم٬ نمیدونم.... چرا! فقط میدونم که اونم مثل خیلی های دیگه میخواد که دوران آخر زندگیشو راهت و آسوده باشه. همین!  

+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط ماموت |

یکی سر سال تحویل و یک بار هم سر تولدمه که گذشت یک سال دیگه ی عمرم رو عمیقا" احساس میکنم. احتمالا" خیلی از آدم های دیگه هم اینطوریند. الآن دقیقا" یک سال از اولین مطلبی که تو این وبلاگ نوشته شده میگذره. این وبلاگ که خب مسلمه نمیتونه فکر کنه و احساس داشته باشه!!! برای همین من به عنوان نویسنده ی خاطراتش برمیگردم به گذشته! به نوشته هاش که برای خودم به صورت واقعی اتفاق افتاده فکر میکنم٬ به سختی هایی که کشیدم. سرم رو بر میگردونم و به سال روبروم که نکاه میکنم. اصلا" نمیدونم که قراره توی این یک سال دیگه چی بنویسم ... چه اتفاق هایی قراره با رخ دادنشون مکتوب شه. دوباره سرم رو برمیگردونم و یه حالا مینگرم...٬ و با سری بلند سالگرد یک سالگی رو به نوشته های این وبلاگ و روحشون تبریک میگم!!! 

 

معمولا" هم سر ورود به سالی جدید تنوعی لازمه!!! برای همین گفتم یه دست و رویی به قالب بکشم بد نیست. در نظر خودم که خوبه!!! خودم هم میخوام یه جورایی یه کادو تولدی به وبم بدم!!! برای همین آدرس یه وب کوچولوی دیگه به نام حرف دل که درست امروز روز یک سالگی این وب متولدش کردم رو به لیست دوستان سرزمین مجازی اضافه کردم. امیدوارم اون هم مثل این جا به اندازه ی کافی علاقه مند داشته باشه!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت توسط ماموت |