تبليغاتX
وب کوچولو
دلم خیلی برات تنگ شده. موقعی که رفتی حالم بد شد. آره! گریه هم کردم. سرم درد گرفت. مریض شدم. اما بعد از اون تا الآن به این اندازه دلم برات تنگ نشده بود. هیچ وقت این اندازه دوریتو احساس نکرده بودم. درگیر بودم٬ درگیر زندگی روزمره٬ درگیر خود معنای زندگی. فکر میکنم اگه الآن اینجا بودی٬ خیلی بیشتر از گذشته باهات حال میکردم. بیشتر از گذشته بهت نزدیک میشدم. موقعی که رفتی بچه بودم. اون موقع تو هم مثل یه بچه باهام رفتار میکردی. منم در عالم بچگی از وجودت و مهربانیت خوشحال بودم. اما اگر الآن اینجا بودی .... هرچی مینوشتم میدادم بخونی. می یومدم سرم رو روی پاهات میذاشتم برام داستان بگی٬ شاهنامه... برام حافظ بخونی. می نشستم و به اون موهای جو گندمی فرت نگاه میکردم و دست های نیمه چروکیده ات رو تو دستام میگرفتم و با دل به خاطرات گذشته ات گوش می کردم. میبردمت سینما. حرف دلم رو بهت میگفتم. از شرمساری سرم رو میگرفتم پایین تا تو چشمات نگاه نکنم. میدادم با اون خط قشنگت برام خاطره بنویسی. دوباره مثل قدیما باهم مسابقه غذاخوری میدادیم. با هم راجع به همه چی حرف میزدیم. با هم حرف میزدیم... حرف.

کجایی؟ خیلی زود رفتی بابابزرگم... خیلی زود!      

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت توسط ماموت |

جمعه شب بود که روز اول اکرانش رفتم سینما. فیلمش خب... اکشن بود و به نظر منی که تو خط این جور قیلم ها نیستم٬ در نوع خودش خیلی خوب بود٬ به خصوص با بازی فوق العاده ی دی کاپریو و راسل کرو! اما این فیلم یه فرقی (اقلا" برای من!) با بقیه فیلم های هالیوودی داشت...

راستش رو بگم٬ منم مثل خیلی های دیگه معتقدم که "گلشیفته فراهانی" تو فیلم سنتوری بازی خیلی عالی ای نداشت...(البته من دیوار و همیشه پای یک رن در میان استش رو ندیدم!) ... اما توی این فیلم نه میتونم بگم مثل سپیده ی "میم مثل مادر" فوق العاده بود٬ نه میتونم بگم مثل هانیه ی سنتوری نه چندان جالب... خب به طبع شرایط متفاوت تری داشته... بازی با یه زبان دیگه٬ در کنار بهترین بازیگر های هالیوود و (شاید!)نگرانی از آینده ی کاریش... با این شرایط بازی روان و زیبایی کرده ... و من هنوز به عنوان بازیگر مورد علاقه ام دوستش دارم و به عنوان هموطنم بهش افتخار میکنم...

...

و اما....

سینما آزادی منو به یه بازی اینترنتی دعوت کرده...

فکر کنم منم باید از کسایی که اینو میخونن برای شرکت در این بازی دعوت کنم...

داستان از این قراره که باید ده تا از کتابایی رو تا حالا خوندیم و برامون تاثیر گذار بوده٬ اسم ببریم. اما من با اجازه این جای بازی قانون شکنی و تقلب می کنم و کمتر می گم:

۱. کافه پیانو (فرهاد جعفری )

۲. در فاصله ی دو نقطه ...! (ایران درّودی)

۳. پارسیان و من (آرمان آرین)

۴. پرسپولیس (مرجانه ساتراپی)

۵. دختری با گوشواره مروارید (تریسی شوالیه- ترجمه: گلی امامی)

۶. و داستان های من و بابام (اریش اُ زر- بازپرداخت : ایرج جهانشاهی) و شعر مردی که لب نداشت (احمد شاملو) که از بچگیم جاشونو تو کتاب خونم حفظ کردن.

من به شخصه و نسبت به هم سن و سال های خودم کتاب "خوب" زیادی نخوندم و برای همین چند تا از کتابهایی رو که قصد دارم بخونم هم مینویسم:

- هزار خورشید تابان(خالد حسینی -ترجمه:پریسا سلیمانزاده و زیبا گنجی) - کیمیا خاتون(شبستان مولانا-ترجمه: سعیده قدس) - کافه نادری (رضا قیصریه) - جادو (فریده گلبو)

یه نظراتی هم درباره ی بعضی از کتابهایی که خوندم دارم که اگه بخواین میتونین بخونین. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت توسط ماموت |

نشستم توی اتوبوس. برخلاف همیشه موبایلم رو گذاشتم توی جیب بیرونی کیفم. یه ربعی طول کشیدیم تا رسیدیم به ته خط. وسط راه سر یکی  از ایستگاه ها دختربچه ای پنج ساله با موهای لخت کوتاه و بلوند که چرب و به هم ریخته هم بود٬ سوار شد. سرگردون بود که کجا بشینه. منتظر مامانش بود٬ زنی در گیر بالا آوردن کالسکه ی پسر بچه اش از پله ی اتوبوس. وقتی بالاخره اومد تو٬ با عصبانیت سر دخترش که در نوع خودش شر و لوس بود٬ داد زد که بشینه رو صندلی اول.

زن٬ موهایی بلند و شرابی داشت که معلوم بود سر سیری رنگ شده و ریشه های مشکی اش زده بود بیرون٬ سفت به صورت دم اسبی بسته بود. درشت هیکل و چاق بود. شلوار جینی سیاه که دو سایز براش بزرگ بود به همراه تیشرتی سیاه و گشاد که عکس های چسبی روش رفته بود٬ تنش کرده بود. گوشه ی لبش یکی دو تا از این گوشواره حلقه ای های نقره ای پیرسینگ کرده بود (که هیچ زیبایی ای نداشت!). وقتی دخترش ازش خواست که غذایش را از توی کوله پشتی اش بده٬ بی دلیل سرش داد کشید. معلوم بود از اون زن هاییه که هیچ استعدادی جز نشستن جلوی تلویزیون٬ خوردن کوکاکولا و همبرگر های مزخرف مک دونالد و بچه پس انداختن نداره. حتی انگیزه نداره٬ نه برای خودش نه برای آینده ی بچه هاش!

وقتی از اتوبوس پیاده شدم٬ دستم رو کردم تو جیبم تا موبایلم رو در بیارم٬ اما دیدم نیست و از اونجایی که آلزایمر زودرس گرفتم یادم نبود که گذاشتم توی کیفم٬ برای همین سریع دویدم طرف اتوبوس تا ببینم بلکه از دستم افتاده باشه. همان موقع زنه مشغول بیرون آوردم کالسکه بود٬ و من به خاطر دویدنم٬ گوشه ی تنم خورد به نوک آرنجش. سریع عذرخواهی کردم و خواستم برم بالا که دیدم آوار داد و فزیاد ها که چرا جلو پام رو نیگا نمیکنم و عین ... میدوم٬ سرم خراب شد. تو دلم افتادم به توبه٬ گرچه تقصیر من نبود و فقط یه تصادف بود. به هر حال همه ی فریاد ها رو تحمل کردم به خاطر هیچی! چون موبایلم تو اتوبوس نبود!!!!! 

خلاصه میخوام بگم که اینجا هم آدم عصبی و روانی و بی ملاحظه پیدا میشه! پس به من نگین برو خوش به حالت٬ رفتی وسط یه مشت آدم با فرهنگ! نمیگم نیستن! اما  اگه کمتر از بافرهنگ های ایرونی نباشن بیشتر هم نیستن!

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت توسط ماموت |