کجایی؟ خیلی زود رفتی بابابزرگم... خیلی زود!
جمعه شب بود که روز اول اکرانش رفتم سینما. فیلمش خب... اکشن بود و به نظر منی که تو خط این جور قیلم ها نیستم٬ در نوع خودش خیلی خوب بود٬ به خصوص با بازی فوق العاده ی دی کاپریو و راسل کرو! اما این فیلم یه فرقی (اقلا" برای من!) با بقیه فیلم های هالیوودی داشت...
راستش رو بگم٬ منم مثل خیلی های دیگه معتقدم که "گلشیفته فراهانی" تو فیلم سنتوری بازی خیلی عالی ای نداشت...(البته من دیوار و همیشه پای یک رن در میان استش رو ندیدم!) ... اما توی این فیلم نه میتونم بگم مثل سپیده ی "میم مثل مادر" فوق العاده بود٬ نه میتونم بگم مثل هانیه ی سنتوری نه چندان جالب... خب به طبع شرایط متفاوت تری داشته... بازی با یه زبان دیگه٬ در کنار بهترین بازیگر های هالیوود و (شاید!)نگرانی از آینده ی کاریش... با این شرایط بازی روان و زیبایی کرده ... و من هنوز به عنوان بازیگر مورد علاقه ام دوستش دارم و به عنوان هموطنم بهش افتخار میکنم...
...
و اما....
سینما آزادی منو به یه بازی اینترنتی دعوت کرده...
فکر کنم منم باید از کسایی که اینو میخونن برای شرکت در این بازی دعوت کنم...
داستان از این قراره که باید ده تا از کتابایی رو تا حالا خوندیم و برامون تاثیر گذار بوده٬ اسم ببریم. اما من با اجازه این جای بازی قانون شکنی و تقلب می کنم و کمتر می گم:
۱. کافه پیانو (فرهاد جعفری )
۲. در فاصله ی دو نقطه ...! (ایران درّودی)
۳. پارسیان و من (آرمان آرین)
زن٬ موهایی بلند و شرابی داشت که معلوم بود سر سیری رنگ شده و ریشه های مشکی اش زده بود بیرون٬ سفت به صورت دم اسبی بسته بود. درشت هیکل و چاق بود. شلوار جینی سیاه که دو سایز براش بزرگ بود به همراه تیشرتی سیاه و گشاد که عکس های چسبی روش رفته بود٬ تنش کرده بود. گوشه ی لبش یکی دو تا از این گوشواره حلقه ای های نقره ای پیرسینگ کرده بود (که هیچ زیبایی ای نداشت!). وقتی دخترش ازش خواست که غذایش را از توی کوله پشتی اش بده٬ بی دلیل سرش داد کشید. معلوم بود از اون زن هاییه که هیچ استعدادی جز نشستن جلوی تلویزیون٬ خوردن کوکاکولا و همبرگر های مزخرف مک دونالد و بچه پس انداختن نداره. حتی انگیزه نداره٬ نه برای خودش نه برای آینده ی بچه هاش!
وقتی از اتوبوس پیاده شدم٬ دستم رو کردم تو جیبم تا موبایلم رو در بیارم٬ اما دیدم نیست و از اونجایی که آلزایمر زودرس گرفتم یادم نبود که گذاشتم توی کیفم٬ برای همین سریع دویدم طرف اتوبوس تا ببینم بلکه از دستم افتاده باشه. همان موقع زنه مشغول بیرون آوردم کالسکه بود٬ و من به خاطر دویدنم٬ گوشه ی تنم خورد به نوک آرنجش. سریع عذرخواهی کردم و خواستم برم بالا که دیدم آوار داد و فزیاد ها که چرا جلو پام رو نیگا نمیکنم و عین ... میدوم٬ سرم خراب شد. تو دلم افتادم به توبه٬ گرچه تقصیر من نبود و فقط یه تصادف بود. به هر حال همه ی فریاد ها رو تحمل کردم به خاطر هیچی! چون موبایلم تو اتوبوس نبود!!!!!
خلاصه میخوام بگم که اینجا هم آدم عصبی و روانی و بی ملاحظه پیدا میشه! پس به من نگین برو خوش به حالت٬ رفتی وسط یه مشت آدم با فرهنگ! نمیگم نیستن! اما اگه کمتر از بافرهنگ های ایرونی نباشن بیشتر هم نیستن!