این قسمتی از مقاله ی تکرار دوباره تکرارها توی روزنامه ی اعتماده. میخواستم راجه به این مقوله ی عادت کردن یا نکردن و محتویات نوشته بنویسم.
میخوام بنویسم که کار سختی است. این که به باور هایمان که روزمره با آنها برخورد داریم و سروکله میزنیم٬ عادت نکنیم. آره٬ باور ها. باور هایی که گاهی به عنوان تسکین درد استفاده شان میکنیم٬ گاهی دنبال درمانی برای دردشان هستیم. راست میگه٬ ما این دوره رو که مختص "نسل" ماست فقط باور کردیم. به خود قبولاندیم. خودمون خوب میدونیم که برای هیچ کداممون دلنشین نیست٬ ولی چاره ی دیگری نداریم. برای همین ناگزیری ست که بدمان نمیاید عادت کنیم. اتفاقا" با عادت تحمل کردن آسان تره. و سختی عادت کردن به عادت نکردن فقط دیوار مشکلاتمون رو محکم تر میکنه. ولی باز چاره چیست؟
می خوام بنویسم که دلم تنگه. دلم برای اون دیوار مشکلات که تبدیل به باور هایم شده بود٬ تنگه. برای اون امتحان های دلهره آور٬ برای اون درس هایی که درست بعد از تحویل ورقه ی امتحان از ذهنم پاک میشدند٬ برای اون روزهایی که کنج کلاس از خستگی و گاهی عصبانیت لم میدادم و برای رهایی از کلاس لحظه شماری میکردم. از همه چیز ایراد میگرفتم. فقط آرزو میکردم زمان زودتر بگذرد. "زمان"... مقوله ی غیر قابل درک...
اما الآن حسرت اون روزها رو دارم. توی اون گفته هامون٬ که به نظر خودمون سرشار از شورش و عصبانیت و خستگی بود٬ یه جاذبه ای وجود داشت٬ یک روزنه ی نور. ناراحت بودیم ولی از کنار هم بودن لذت میبردیم.
هیچ انسانی ارزش داشته هاشو نمیدونه... همیشه یا حسرت گذشته رو میخوره٬ یا لحظه شماری میکنه برای آینده ای که سریع میاد و میره٬ یا از حال ایراد میگیره... من از حال ایراد میگرفتم. اما الآن حسرت اون حالی رو میخورم که تبدیل به گذشته شده...