تبليغاتX
وب کوچولو
گریه کردم ٬ گریه میکنم و گریه خواهم کرد... فکر نمیکنم گریه نشانه ی ضعفه٬ به نظرم یه روش ابراز احساساته. فرقی نمیکنه غم٬ شادی٬ هیجان٬ عصبانیت٬ حسرت یا حتی گاهی فقط بی دلیل٬ فقط جاری شدن ساده ی قطره های اشک بی رنگ... گریه رو دوست دارم...

این دفعه گریه کردم چون کم آوردم٬ جوش آوردم٬ سردرگمم ٬نگران و دلتنگ. کم آوردم و ترکیدم وقتی کوه کار و مشق هجوم اورده بود٬ وقتی صحنه ی تبدیل رنگ سبز امید به رنگ قرمز شکنجه و شلاق تو فیلم "روز های سبز" دوباره توی ذهنم نقش بست٬ وقتی یه لایه ی ضخیم بلاتکلیفی وطنم رو احاطه کرده و کاری جز صبر و دعا از دستم بر نمیاد٬ وقتی غلغل غم و نگرانی و افتخار و امید رو تو رگ هام احساس میکنم٬ وقتی میبینم یه تابستون دیگه هم گذشت٬ وقتی میبینم که دو روز بیش تر نمونده تا اول مهری که امسال سه سال میشه که ابهت و شور و هیجانشو برام از دست داده و من با این حال هنوز دوستش دارم٬ وقتی جمله ی "می روم برای دیپلم. این منم؟ عجب زود بزرگ شدم" رو تو سینما آزادی میخونم و باید این واقعیت رو درک کنم که چه زود دیر میشه٬ که من کی به اینجا رسیدم... و آخر وقتی که پی بردم زندگی چیزی نیست جز همین این ها...

مابین این شلوغی ها میخوام بنویسم شده برای چند خط٬ بخونم و نظر بدم و روحم رو پرورش بدم. اما غول زمان هنوزم از من جلوتره... شما کمی وقت داری به من قرض بدی؟

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت توسط ماموت |

نبودم. درگیر بودم. درگیر لذت بردن از آرزوی دوساله ام٬ درگیر زندگی واقعی ام. شاد بودم شاد شاد. چون برگشته بودم خونه. توی خونه٬ در آغوش اعضای خونه٬ زیر سقف بلندش... و چه خوش گذشت این خونه نشینی. وقتی واردش شدم و توی پیاده رو هاش قدم زدم٬ هواش رو وارد سینه هام کردم٬ آدماش رو با زندگی های روزمرشون دیدم٬ ساختموناش رو٬ خیابوناش٬ ماشیناش٬ ترافیکش٬کوهش رو دیدم٬ دو سال گذشته با همه ی بدی ها و خوبی هاش٬ سختی ها و دلتنگی هاش مثل خواب به نظرم اومد. یه خواب عمیق که باور واقعیت وجودش برام دور بود٬ سخت بود٬ عجیب بود. حس عجیبیه این که توی خونه ات باشی و تمام وسایل اتاقت رو گذاشته باشن تو انباری٬ دور از دسترس تو.

یک ماه برگشته بودم خونم٬ برگشته بودم و بیشتر از قبل به اینکه یکی از اعضای این خونه ام افتخار میکردم. خونم٬ایران٬ وطنم. وطنی که قدمتش بیشتر از تاریخه٬ فرهنگش غنیه٬ مردمش با صفا و اهل دلن. وطنی که چه روزهای سختی رو به خودش ندیده و نمیبینه٬ چه شلاق ها که نمیخوره و فریاد ها که نمیزنه٬اما با این حال پایه های استوارش هنوز قدرتشونو از دست ندادن و در صدد محکم تر ایستادنن. وطنی که عاشقانه دوستش میدارم.

دور بودم از اینجا٬ دلم براش تنگ شده بود. میخواستم بیام و بنویسم. بنویسم از نگرانی ها٬ تأسف ها٬ بی حوصلگی هایی که رد همین شلاق ها روی بدن اعضای این خونست٬ دلتنگی ها٬ گریه ها و شیون ها٬ غم ها و غصه ها٬ دروغ ها٬ نفرت ها و انتظار ها. بنویسم از لحظات خوش٬ خاطرات خوش٬ خنده ها و لبخند ها٬ شیرینی ها و دلگرمی ها٬ اشک های شوق و هیجان. و بنویسم که دوران خوشی چه زودگذر بود٬ خونه نشینی زودگذشت... 

** یه هفته ای دیرکرد دارم... البته بهتره بگم سه ماهه که عقبم. ولی خب تولد دوسالگی اینجا رو یادم نرفته. وب کوچولوی من٬ تولدت مبارک...!    

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت توسط ماموت |