اما الان فرق میکنه. با اینکه سن زیادی ازم نگذشته و هنوز خیلی ها منو بچه به حساب میارن٬ دلم واسه کودکیم تنگ شده. همیشه هروقت مامانم یا بابام از خاطرات بچگیشون یا دوران خوشی که اون زمان داشتن تعریف میکنن٬ به فکر فرو میرم....
الان هم من به خاطراتم فکر میکنم. دلم تنگ شده. برای بیخیالی ها٬ رویاها و تصورات کودکی٬ انگیزه های بچه گانه... یادمه دعوت کردن دوستم مثل یک عروسی برام ابهت داشت. با خیال هایی در یک سطح٬ با همکلاسی ها حرف میزدیم٬ میخندیدیم٬ دعوا میکردیم٬ قهر و آشتی میکردیم. به یاد نداشتن گذاشتن تشدید روی " بچّه" برام بزرگترین شکست بود و یک تعریف کوچک معلم از دستخط٬ بزرگترین موفقیت و پیروزی. روان نویس های رنگی هزار رنگ مثل آرزو بود... تا قبل از مدرسه هم یه اسباب بازی دنیام بود و چاقو و چنگال خطرناک ترین موجودات روی زمین. دلم خوش بود به سر خوردن از سرسره ی مارپیچی که تازه توی پارک سر کوچه گذاشته شده بود٬ به یک پاکت پفک یا شکلات به عنوان جایزه و تشویق٬ به این شب های تعطیل اجازه داشتم به جای ۸ ساعت ۹ بخوابم...
اما الان چی؟ الان تازه ساعت نه شام میخورم. دیگه تشدید ها برای هیچ معلم یا کس دیگه ای مهم نیست. روزی دو بار با بیخیالی دستم رو با چاقو میبرم. دوستام به راحتی میان و میرن. از بس شکلات خوردم به فکر رژیمم... همه چی مثل چشم بهم زدن تغییر کرده...
میترسم من هم مثل مامان و بابام یا هر کس دیگه ای٬ که ممکنه هیچ وقت دیگه قادر به تجربه ی خاطرات و آسودگی خاطر های اون دوران نباشن٬ مجبور شم از کودکیم خداحافظی کنم.... خصوصا" که الان این ور دنیام به دور از هرگونه شاهدی...
طفلک دوران طلایی کودکی که مثل برق و باد گذشت و دیگه شور و حالش تکرار نمیشه....