تبليغاتX
وب کوچولو - در پیشگاه سعدی...
پریشب به وقت ایران (یعنی عصر ما)٬ مشغول گوش کردن به رادیو پیام بودم. بحث اون شب٬ شاعران و شعر بود و تأثیر آنها در زندگی روزانه ی ما. یکی از جمله های گوینده این بود که کاش وبلاگ نویس ها هم از اصطلاحات شاعرانی مثل سعدی استفاده کنند. من هم میخوام یک شعر از سعدی بنویسم٬ شعری که هم زیباست هم یادآور خاطرات کودکی...

یکی سیرت نیکمردان شنو

اگر نیکبختی و مردانه رو

که شبلی ز حانوت گندم فروش

به ده برد انبان گندم به دوش

نگه کرد و موری در آن غله دید

که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید

ز رحمت بر او شب نیارست خفت

به مأوای خود بازش آورد و گفت

مروت نباشد که این مور ریش

پراگنده گردانم از جای خویش

درون پراگندگان جمع دار

که جمعیتت باشد از روزگار

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

سیاه اندرون باشد و سنگدل

که خواهد که موری شود تنگدل

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی به پایش در افتی چو مور

نبخشود بر حال پروانه شمع

نگه کن که چون سوخت در پیش جمع

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

تواناتر از تو هم آخر کسی است

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت توسط ماموت |