<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب کوچولو </title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/</link>
<description>دست نوشته های یک مهاجر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 21:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تجربه سینمایی لذتبخش</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;هفته ی پیش اولین جشنواره ی فیلم کوتاه ایرانی در تورنتو برگزار شد. وقتی برای اولین بار تبلیغش رو در اینترنت دیدم٬ هیجانی وجودم رو گرفت که نگو. فیلم کوتاه؟! اونم جشنوارش!؟ از بین این همه فیلم٬ دو تا رو تو یه تجربه ی لذت بخش با دوستی قدیمی دیدم. خیلی دلم میخواست میتونستم فیلم های بیشتری رو میدیدم. چون فیلم کوتاه٬ نگاهش و دیدگاهش و ساختش با&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;301&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;186&quot; src=&quot;http://www.iiff.ca/images/jury.jpg&quot; style=&quot;width: 186px; height: 301px;&quot; /&gt; توجه به محدودیت زمانی اش متفاوت و جالبه. اما خب حیف که به اندازه ی فیلم های بلند مخاطب نداره و به این راحتی ها در دسترس نیست. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;متأسفانه این هیجان زیاد طول نکشید٬ چون تو واقعیت به خاطر راه دور و مشغله ی درسی نمیتونستم دو یا حتی یک سانس رو بیشتر ببینم. اما همون هم غنیمت بود! تمام تلاشم رو کردم که برای یک شنبه شب دو سانس رو به همراه بابام برم. از قرار هم یکی از سانس ها جلسه ی پرسش و پاسخ داوران بود: بهرام رادان٬ مهناز افشار٬ حامد بهداد. راستش فکر کردم فرصت مناسبیه تا سوال هام رو درمورد فیلم کوتاه و بازیگری بپرسم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;وارد سالن شدیم٬ چند دقیقه ای دیر رسیدیم و اول فیلم اول رو از دست دادیم. با وجود تاریکی فهمیدم که سالن اصلا&quot; شلوغ نیست. بعد از دو تا فیلم٬ دو تا دختر دبیرستانی با وجود کلی ردیف ها و صندلی های خالی٬ اومدن و بغل دست ما نشستن. یک سره هم حرف میزدن و میخندیدن و عکس میگرفتن!!! وسط کار هم رفتن و اومدن و دوباره از جلو پای ما رد شدن. معلوم شد اصلا&quot; به فیلم توجه نمیکن. وقتی که وسط یکی از فیلم ها از من پرسیدن:&quot; بهرام رادان اینا همین جا میان دیگه؟&quot; کاملا&quot; مطمئن شدم که اصلا&quot; به فیلم اهمیت نمیدن. از هفت قلم آرایششون هم معلوم بود که فقط اومدن با بهرام رادان عکس بگیرن و برن...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پیرمردها نمی میرند٬ کهن دژ٬ هشت سالمه٬ الو... رضا؟ و روایت فرشته ی مرگ در ۵ پرده ی پی در پی فیلم هاییند که دیدم و از دو تای آخری بیشتر از بقیه لذت بردم. وقتی سانس تموم شد و چراغ ها رو روشن کردن با کمال تعجب دیدم چهار تا گروه ۲٬۳ نفری بیشتر نیستیم. یعنی فقط همین؟! دعوای لفظی دو دختر با پسر جوانی که با بی توجهی به فیلم و بقیه بلند بلند با موبایل حرف میزد٬ جایگاه فیلم کوتاه رو برام معلوم تر کرد. سانس بعد که جلسه ی پرسش و پاسخ بود با فیلم پشت صحنه ی ساخت شهرک سینمایی توسط مرحوم علی حاتمی برای سریال هزاردستان شروع شد٬ فیلمی بسی جالب و دیدنی که متأسفانه به خاطر قدیمی بودنش ۷ دقیقه ی آخرش پخش نشد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;محمدرضا عرب٬ کارگردان فیلم آخرین ملکه ی زمین٬ هم به جمع داوران اضافه شد. تعداد حاضرین چندین برابر شده بود. اکثرا&quot; هم جوون هایی که انگار بعد از برنامه قرار بود برن عروسی! اما با این حال سالن هنوز هم پر نشده بود. به خاطر وقت کم سوال های زیادی پرسیده نشد. اما بحث ها و موضوعات جالبی مطرح شد. چون یکی از سوال هام رو هنوز نپرسیده بودم٬ تصمیم گرفتم بعد جلسه بپرسم. اما سوال پرسیدم همانا و بیست دقیقه صبر هم همانا! صبر برای اینکه یک دقیقه فلاش های دوربین های عکاسی و مسابقه ی ژست گیری آرام گیرد. البته نا گفته نماند برای خودش سیاحتی بود....&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;تصمیم داشتم تا تو مراسم اختتامیه هم شرکت کنم. اما خب مشغله های زندگی غلبه کرد. ولی خب هنوز هم جواب سوالم رو پیدا نکردم. چرا نباید فیلم کوتاه جایگاهی بالاتر و مخاطب بیشتر از این ها داشته باشد؟!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت: سینما همینطوری داره عزیزاش رو از دست میده. نیکو بانوی خردمند هم رفت....&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  ۸۸.۸.۸ </title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;هر ۱۱ سال او ۱ ماه و 1 روز یه بار یه همچین اتفاق باحالی پیش میاد. تازه تولد امام هشتم، كه علاقه ی متفاوت تری نسبت به بقیه بهش دارم، باحال ترش هم میکنه!&lt;br /&gt;من كه کلا&quot; دارم حال میکنم امروز... تو چی؟&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تابلوی نقاشی </title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;هفته ی پیش برای بازدید علمی هنر رفته بودیم گالری هنر انتاریو &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;(&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;AGO). ی&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ه&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; جورایی موزه ی هنر به حساب میومد تا گالری&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;،&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; ولی خوب به هر حال خیلی جالب بود. ساختمان منحصر به فردش جای خودش و کار های هنری توش جای خود؛ پله های منحنی مانند چوبی اش كه حس آرامش میدن، تابلوی نقاشی یی كه ۱۲۰ میلیون دلار بابتش پرداختن و دید بازی كه به شهر و برج تلویزیون داره. همه ی اینها به جای خود، بهترین قسمت این بازدید دیدن تابلوی خیلی کوچیکی بود از ون گوگ. بین اون همه نقاشیهای بزرگ و فوق العاده با موضوع های جالب كه هر کدوم دست کم یک سال کار بردن، تابلویی كه از کاغذ آچار هم کوچیک تر بود، طرح یک آدم به پشت نشسته رو داشت و روی هم رفته دو سه تا رنگ بیشتر نداشت توجه ام رو بیشتر جلب کرد و من رو مدت بیشتری میخکوب خودش نگه داشت. همه اش به خاطره اینکه کاری بود از وان گوگ، نقاشی كه الگوی منه و سبک کارش رو میپرستم. دیدن یکی از کارهایش، هر چند کوچیک و ساده با چشم های خودم، اون هم فقط با فاصله ی چند سانتی متری، ابهتی داشت كه قابل توصیف نیست. &lt;br /&gt;یعنی خیلی سال قبل، یه جایی، یه زمانی، تو یه اتاق یا یه سالن، شب یا روز، تابستون یا زمستون، با احوالی شاد و سر خوش یا غمگین و ناراحت، ون گوگ رنگ ها رو با یه قلمو روی بوم گذاشت و پهن کرد و بعد از این همه سال، من سرشار از هیجان، توی یه سالن گرد، کوله پشتی به دوش، ایستادم و رد همون قلم هارو میبینم. یعنی من با این رنگ ها و خط ها با نقاش مورد علاقم ارتباط بر قرار کردم، مستقیم ترین ارتباط ممکن. &lt;br /&gt;و تو همین حال و هوا بود كه از خودم پرسیدم: یعنی روزی میرسه كه شاید نسل ها بعد یه نفر هم همچین احساسی نسبت به نقاشی من داشته باشه؟   &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 20:07:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبک بالی...</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>گریه کردم ٬ گریه میکنم و گریه خواهم کرد... فکر نمیکنم گریه نشانه ی ضعفه٬ به نظرم یه روش ابراز احساساته. فرقی نمیکنه غم٬ شادی٬ هیجان٬ عصبانیت٬ حسرت یا حتی گاهی فقط بی دلیل٬ فقط جاری شدن ساده ی قطره های اشک بی رنگ... گریه رو دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دفعه گریه کردم چون کم آوردم٬ جوش آوردم٬ سردرگمم ٬نگران و دلتنگ. کم آوردم و ترکیدم وقتی کوه کار و مشق هجوم اورده بود٬ وقتی صحنه ی تبدیل رنگ سبز امید به رنگ قرمز شکنجه و شلاق تو فیلم &quot;روز های سبز&quot; دوباره توی ذهنم نقش بست٬ وقتی یه لایه ی ضخیم بلاتکلیفی وطنم رو احاطه کرده و کاری جز صبر و دعا از دستم بر نمیاد٬ وقتی غلغل غم و نگرانی و افتخار و امید رو تو رگ هام احساس میکنم٬ وقتی میبینم یه تابستون دیگه هم گذشت٬ وقتی میبینم که دو روز بیش تر نمونده تا اول مهری که امسال سه سال میشه که ابهت و شور و هیجانشو برام از دست داده و من با این حال هنوز دوستش دارم٬ وقتی جمله ی &quot;می روم برای دیپلم. این منم؟ عجب زود بزرگ شدم&quot; رو تو &lt;A href=&quot;http://naghdcinemairan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سینما آزادی&lt;/A&gt; میخونم و باید این واقعیت رو درک کنم که چه زود دیر میشه٬ که من کی به اینجا رسیدم... و آخر وقتی که پی بردم زندگی چیزی نیست جز همین این ها... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مابین این شلوغی ها میخوام بنویسم شده برای چند خط٬ بخونم و نظر بدم و روحم رو پرورش بدم. اما غول زمان هنوزم از من جلوتره... شما کمی وقت داری به من قرض بدی؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 02:06:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت...</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>نبودم. درگیر بودم. درگیر لذت بردن از آرزوی دوساله ام٬ درگیر زندگی واقعی ام. شاد بودم شاد شاد. چون برگشته بودم خونه. توی خونه٬ در آغوش اعضای خونه٬ زیر سقف بلندش... و چه خوش گذشت این خونه نشینی. وقتی واردش شدم و توی پیاده رو هاش قدم زدم٬ هواش رو وارد سینه هام کردم٬ آدماش رو با زندگی های روزمرشون دیدم٬ ساختموناش رو٬ خیابوناش٬ ماشیناش٬ ترافیکش٬کوهش رو دیدم٬ دو سال گذشته با همه ی بدی ها و خوبی هاش٬ سختی ها و دلتنگی هاش مثل خواب به نظرم اومد. یه خواب عمیق که باور واقعیت وجودش برام دور بود٬ سخت بود٬ عجیب بود. حس عجیبیه این که توی خونه ات باشی و تمام وسایل اتاقت رو گذاشته باشن تو انباری٬ دور از دسترس تو. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ماه برگشته بودم خونم٬ برگشته بودم و بیشتر از قبل به اینکه یکی از اعضای این خونه ام افتخار میکردم. خونم٬ایران٬ وطنم. وطنی که قدمتش بیشتر از تاریخه٬ فرهنگش غنیه٬ مردمش با صفا و اهل دلن. وطنی که چه روزهای سختی رو به خودش ندیده و نمیبینه٬ چه شلاق ها که نمیخوره و فریاد ها که نمیزنه٬اما با این حال پایه های استوارش هنوز قدرتشونو از دست ندادن و در صدد محکم تر ایستادنن. وطنی که عاشقانه دوستش میدارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دور بودم از اینجا٬ دلم براش تنگ شده بود. میخواستم بیام و بنویسم. بنویسم از نگرانی ها٬ تأسف ها٬ بی حوصلگی هایی که رد همین شلاق ها روی بدن اعضای این خونست٬ دلتنگی ها٬ گریه ها و شیون ها٬ غم ها و غصه ها٬ دروغ ها٬ نفرت ها و انتظار ها. بنویسم از لحظات خوش٬ خاطرات خوش٬ خنده ها و لبخند ها٬ شیرینی ها و دلگرمی ها٬ اشک های شوق و هیجان. و بنویسم که دوران خوشی چه زودگذر بود٬ خونه نشینی زودگذشت... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 90px&quot; height=79 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blogs.edweek.org/edweek/eduwonkette/birthday-cake.jpg&quot; width=120 border=0&gt;** یه هفته ای دیرکرد دارم... البته بهتره بگم سه ماهه که عقبم. ولی خب تولد دوسالگی اینجا رو یادم نرفته. وب کوچولوی من٬ تولدت مبارک...!    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 21:46:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>به امید ایرانی&lt;FONT color=#66ff00 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#00cc00&gt;سبز&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; تر از همیشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 04:05:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طوفان قبل از آرامش</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>همیشه معروف بوده و هست: &quot;آرامش قبل از طوفان&quot;. اما وقتی الآن به اوضاع درسی و کاری و زندگی ام نگاه میکنم٬ به فکر فرو میرم و با خودم میگم زندگی کنونی من مثل طوفان قبل از آرامشه. یک ماه و نیم٬ دو ماه بیشتر تا تابستون نمونده. وقتی هم که تابستون برسه٬ بعد از دو سال انتظار برمیگردم وطنم ... خونه ام. این قضیه کاملا&quot; روشنه٬ میرم و دلم شاد میشه. استراحت میکنم و خودم رو دوباره پیدا میکنم. اما امان از طوفانی که باید ازش عبور کنم٬ چه کم خوابی هایی٬ چه قدر امتحان٬ درس خوندن٬ تحویل کار... چه قدر انتظار. خلاصه بگم سرم شلوغه٬ بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باید گذشت از این طوفان کار تا به آرامش خونه رسید. محتاج دعاییم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 21:08:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در پیشگاه سعدی...</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>پریشب به وقت ایران (یعنی عصر ما)٬ مشغول گوش کردن به رادیو پیام بودم. بحث اون شب٬ شاعران و شعر بود و تأثیر آنها در زندگی روزانه ی ما. یکی از جمله های گوینده این بود که کاش وبلاگ نویس ها هم از اصطلاحات شاعرانی مثل سعدی استفاده کنند. من هم میخوام یک شعر از سعدی بنویسم٬ شعری که هم زیباست هم یادآور خاطرات کودکی...&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;یکی سیرت نیکمردان شنو&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;اگر نیکبختی و مردانه رو&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;که شبلی ز حانوت گندم فروش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;به ده برد انبان گندم به دوش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;نگه کرد و موری در آن غله دید&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;ز رحمت بر او شب نیارست خفت&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;به مأوای خود بازش آورد و گفت&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;مروت نباشد که این مور ریش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;پراگنده گردانم از جای خویش&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;درون پراگندگان جمع دار&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که جمعیتت باشد از روزگار&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;چه خوش گفت فردوسی پاک زاد&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که رحمت بر آن تربت پاک باد&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;میازار موری که دانه‌کش است&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که جان دارد و جان شیرین خوش است&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;سیاه اندرون باشد و سنگدل&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که خواهد که موری شود تنگدل&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;مزن بر سر ناتوان دست زور&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;که روزی به پایش در افتی چو مور&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;نبخشود بر حال پروانه شمع&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;نگه کن که چون سوخت در پیش جمع&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=b&gt;
&lt;DIV class=m1&gt;
&lt;P&gt;گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=m2&gt;
&lt;P&gt;تواناتر از تو هم آخر کسی است&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 18:05:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طفلک دوران طلایی کودکی...</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>یادمه بچه که بودم٬ همه بهم میگفتن برو از بچگیت لذت ببر که بزرگ میشی و حسرت این روزها رو میخوری. مطمئنم همه ی ما این حرف رو شنیدیم٬ ولی کجا بود گوش شنوا. فکر نمیکنم هیچ بچه ای این حرف رو درک کنه... چون بچه است! من هم این حرفها تو گوشم نمیرفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان فرق میکنه. با اینکه سن زیادی ازم نگذشته و هنوز خیلی ها منو بچه به حساب میارن٬ دلم واسه کودکیم تنگ شده. همیشه هروقت مامانم یا بابام از خاطرات بچگیشون یا دوران خوشی که اون زمان داشتن تعریف میکنن٬ به فکر فرو میرم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم من به خاطراتم فکر میکنم. دلم تنگ شده. برای بیخیالی ها٬ رویاها و تصورات کودکی٬ انگیزه های بچه گانه... یادمه دعوت کردن دوستم مثل یک عروسی برام ابهت داشت. با خیال هایی در یک سطح٬ با همکلاسی ها حرف میزدیم٬ میخندیدیم٬ دعوا میکردیم٬ قهر و آشتی میکردیم. به یاد نداشتن گذاشتن تشدید روی &quot; بچّه&quot; برام بزرگترین شکست بود و یک تعریف کوچک معلم از دستخط٬ بزرگترین موفقیت و پیروزی. روان نویس های رنگی هزار رنگ مثل آرزو بود... تا قبل از مدرسه هم یه اسباب بازی دنیام بود و چاقو و چنگال خطرناک ترین موجودات روی زمین. دلم خوش بود به سر خوردن از سرسره ی مارپیچی که تازه توی پارک سر کوچه گذاشته شده بود٬ به یک پاکت پفک یا شکلات به عنوان جایزه و تشویق٬ به این شب های تعطیل اجازه داشتم به جای ۸ ساعت ۹ بخوابم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان چی؟ الان تازه ساعت نه شام میخورم. دیگه تشدید ها برای هیچ معلم یا کس دیگه ای مهم نیست. روزی دو بار با بیخیالی دستم رو با چاقو میبرم. دوستام به راحتی میان و میرن. از بس شکلات خوردم به فکر رژیمم... همه چی مثل چشم بهم زدن تغییر کرده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میترسم من هم مثل مامان و بابام یا هر کس دیگه ای٬ که ممکنه هیچ وقت دیگه قادر به تجربه ی خاطرات و آسودگی خاطر های اون دوران نباشن٬ مجبور شم از کودکیم خداحافظی کنم.... خصوصا&quot; که الان این ور دنیام به دور از هرگونه شاهدی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طفلک دوران طلایی کودکی که مثل برق و باد گذشت و دیگه شور و حالش تکرار نمیشه....  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 20:38:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیده و امسال....</title>
<link>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&quot;بوی باران٬ بوی سبزه٬ بوی خاک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاخه های شسته٬ باران خورده٬ پاک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان آبی و ابر سپید٬ برگ های سبز بید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطر نرگس٬ رقص باد٬ نغمه شوق پرستوهای شاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلوت گرم کبوتر های مست٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرم نرمک میرسد اینک بهار٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خوش به حال روزگار....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش به حال چشمه ها و دشت ها٬ خوش به حال دانه ها و سبزه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش به حال غنچه های نیمه باز٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش به حال جام لبریز از شراب٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش به حال آفتاب٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرم نرمک میرسد اینک بهار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خوش به حال روزگار&lt;/STRONG&gt;...&quot;                                  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                    فریدون مشیری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 155px; HEIGHT: 110px&quot; height=117 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2icaa7c_th.jpg&quot; width=194 border=0&gt;      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(اینم هفت سین ما٬ به خاطر کیفیت نه چندان خوب و سایز کوچک ببخشید... کمبود امکانات بود!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*** قالب جدید هم عیدیه من به این جاست...****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سايه حق٬ سلام عشق٬ سعادت روح٬ سلامت تن٬ سرمستي بهار٬ سکوت دعا٬ سرور جاودانه&lt;BR&gt;اين است هفت سين آريايي&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;نوروز مبارک!!!!&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                        &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 02:07:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=webkoochooloo&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>webkoochooloo</dc:creator>
<guid>http://webkoochooloo.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
